فراموش شده.....

وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید

وقتی یکی را دوست دارید،
حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی یکی را دوست دارید،
زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید

وقتی یکی را دوست دارید
، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید

وقتی یکی را دوست دارید
، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید

وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

وقتی یکی را دوست دارید
، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

وقتی یکی را دوست دارید
، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد

وقتی یکی را دوست دارید
، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند

وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد

وقتی یکی را دوست دارید،
به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست

وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی هم عشق می ورزید

نوشته شده در 90/10/02ساعت 11:42 توسط mehrdad| |

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بزار باور کنم امشب تو هم حال منو داری

نمـیدونـی چـه آشـوبـم ... از این آرامـش خونــــه
از ایـن رویــای شیرینی ... که میدونم نمی مـونــه

چقد این حس من خوبه ... همین که از تو میمیرم
همین که هر نفس امشب ... هوامو از تو میگیرم

نوشته شده در 90/05/22ساعت 19:1 توسط mehrdad| |

این بار

مینویسمت…


” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ


گیر خواهم انداخت


شاید اینگونه بشود تو را


” تجربه ” کرد…!!!


برای تویی که قلبت پـاک است…


برای تو می نویسم……..


برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست…


برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست…


برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست…


برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد…


برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است…


برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی…


برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی…


برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است …


برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است….


برای تویی که قلبت پـاک است…


برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است…


برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…


برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…


برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است…


برای تویی که آرزوهایت آرزویم است……….


دوستت دارم تا ……..!


نه…!


دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم

نوشته شده در 90/04/24ساعت 11:4 توسط mehrdad| |

امروز دلم خيلي هواتو کرده...

امروز خيلي دلم مي خواد از تو بگم...

امروز بد جوري حضور دستاي مهربونت رو روي شونه هام کم دارم.....

امروز هواي گريه دارم...

دلم خيلي برات تنگ شده....

خيلي به بودنت نياز دارم......

دلم ميخواد کنارم باشي......
                             

        ميخوام که باشي.....

مي خوام سرمو بذارم رو شونه ت....

مي خوام تمام دلتنگي هامو تو بغلت گريه کنم...

کاش مي دونستي تو دلم چه خبره...

کاش بودي...... اما نه....

بذار داغ نبودنت همچنان به دلم بمونه....

تا قدرتو بيشتر بدونم...

وااااااااااي...

اگه بياي و دوباره بري...

از من چي ميمونه....؟؟؟

********

نوشته شده در 90/03/06ساعت 20:34 توسط mehrdad| |

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من... کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت..................................

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی ! تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... ! برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!! متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم..............................................

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم.........

......................................

نوشته شده در 90/02/02ساعت 17:18 توسط mehrdad| |

یک بغض مانده درگلو حرف دلم تا می کند انگار غم پرپرزنان درکنج دل جا می کند باز این غرور لعنتی بغض دلم ناخوانده بُرد! می خواهمش می خواهمش ناگفته حاشا می کند دل قصه گوی غیب نیست اماعجب سربسته خواند دل پیش اوجامانده است ای وای!رسوا می کند ای آخرین برگ خزان باد بهاری می وزد من دوستت دارم بیا! دل شوق دریا می کند ای ساحل آیینه ها در موج طوفان زای عشق برلب«بله» در دل «هنوز»انگار پروا می کند! شب چلچراغ خاطره درکوچه باغ یادهاست دستم بگیر جامانده ام دل شور فردا می کند شیرین منم فرهاد نه!لیلی منم مجنون دلا این تیشه را بردل بزن دل سنگ خارا می کند! دیرآمدی دیرآمدی اما چونان شیرآمدی بانگی بزن بررهگذر تاراج دنیا می کند! عاشق شو ای دل بی نصیب جام می ازحافظ بگیر تا زنده ای دل زنده باش!این عشق غوغا می کند حرفهایم ساده و بارانی است باور تو از چه رو طوفانی است آسمان و آینه همچون بهار در کنار واژه ام مهمانی است تا بیابی شور و شیدای مرا هر کرانه دیده ای دربانی است اخم من پیش سکوت لحظه ها می نویسد بعد از این ویرانی است با قلم حرف دلم صادق نبود واژه هایم بغض دارد فانی است

نوشته شده در 90/01/15ساعت 22:52 توسط mehrdad| |

کيستي که من

اين گونه

با اعتماد

نام خود را با تو ميگويم

کليد خانه ام را

در دستت ميگذارم

نان شادي هايم را

با تو قسمت ميکنم

به کنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم ؟

کيستي که من

اينگونه به جد

در ديار رويا هاي خويش

با تو درنگ ميکنم ؟

 


 

هی...."تو"

با توام..."تو"

خود خود "تو"

تو که تمام ضمیرهای "-ِت"را به انحصار خودَت کشانده ای و عشق این و آن را به جان میخری

و عــــــــــــــــشـــــــ ق میکنی ...

میشوی بهانه ی شعر های این و بهانه ی اشک های آن ...

غزل غزل پیش میروی و تمام زیبایی های عالم را بنام خود مهر میزنی...

یک شب رقیب ماه شب چهاردهی و یک شب لطافت گل هارا مصادره میکنی....

یک دم نسیم بهار میشوی و یک دم ترنم باران

...یک نفس نجابت تاجیکی و یک نگاه الهه ی زیبایی....

یکی از تو جام می میطلبد و یکی لعل لب....یکی به خاطر تو بیستون میکند و یکی جان میدهد...

کیستی که هرشب معشوقه ی یک شاعر میشوی و استعاره ،استعاره،بیت هایش را شاه بیت میکنی....

کیستی که سیاهی چشم و شب موهایت شعر نازک خیالان را روشن میکند...

آنچنان که از تلخی هایت هم شیرین میسرایند؟!

با "تو"ام...."تو"یی که "نیما" هنوز "من چشم در راهم "را برایت زمزمه میکند...

"تو"یی که حافظ با آن همه وقارش هنوز برایت میخواند:

...ای پسته ی "تو"خنده زده بر حدیث قند/محتاجم از برای خدا یک شکر بخند ...

با "تو"ام....ای مخاطب زمینی تمام غزل های خیس...

یک بیت ایهام میشوی و عاشق بیچاره را در ابهام کلمات غرق میکنی...

...یک مصرع تلمیح میشوی و تمام عاشقانت را به رخ شاعر میکشی....

یک آرایه کنایه میشوی و به دل زخم خورده اش نمک میپاشی...

...یک واژه تضاد میشوی و شاعر را به اشکی غرق لبخند مینشانی...

"تو"ای که تمام غزل سرایان عاشقانه برایت غزل میسرایند....

غزل های من "تو" ندارد....

میگویند غزل های بی "تو"غزل نیست....

اگر زحمت نیست...گاه گاهی به دل من هم سری بزن....

گاهی ایهام و تلمیح و استعاره های مرا هم هرس کن....

دستی به روی واژه های بی "تو"ام بکش....

کمی "تو"کنار "من"هایم بگذار...

"تو" بگذار

شاید "من" هم عاشق شدم.....

نوشته شده در 90/01/02ساعت 20:47 توسط mehrdad| |

باران

 

دیشب اینجا باران آمد،

 

صبح هم می آمد...

 

و من،همچنان مسافری که انگار ساعتها ست منتظر رسیدن قطار است وعقربهء ثانیه ها با هر

 

حرکتش ضربه ای دردناک به تن زخمی انتظارش می زند،

 

همه چمدانهایم را که تو شه ایست پر از دعا های جا مانده و دلی پر از حرفهای نزده، همه را برداشتم و

 

سراسیمه و هراسان از ننگ جا ماندن،به زیر قطرات دستان خدا....

 

به زیر باران رفتم...

 

چه خوب بود که رسیدم و جا نما ندم این بار، از کاروانی که از آسمان می آید و به عرشت می برد....

 

جانمازم را پهن کردم و همهء روزهای روزه داری حرفهایم را شکستم...

نوشته شده در 89/12/19ساعت 13:2 توسط mehrdad| |

گجه لر فیکرینن یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمنان آتا بیلمیرم

گجه لر عیشقینن یاتا بیلمیرم

بو عیشقی باشیمنان آتا بیلمیرم

نی نی ایم کی سنه چاتا بیلمیرم

آیریلیخ آیریلیخ آمان آیریلیخ

هر بی دردن اولار آمان آیریلیخ

اوزوندور هیجرینن قارا گجه لر

بیلمیرم من گدیم هارا گجه لر

وروبدو قلبیمه یارا گجه لر

آیریلیخ آیریلیخ آمان آیریلیخ

هر بی دردن اولار آمان آیریلیخ

نوشته شده در 89/12/10ساعت 14:47 توسط mehrdad| |

     

                                       شقایق گفت :با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم

گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش


اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را


بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی


هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه


مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت


اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل


ومن ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

نوشته شده در 89/12/02ساعت 18:22 توسط mehrdad| |

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

 شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟

اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

 اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟
خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

 اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟
با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟

 طپش طپش با چشمکت، غزل بگم برای تو
با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

 هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم
هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو

 اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات
یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

 نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه
ورق ورق نامه بدم بازم برات

 همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها
فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا

نوشته شده در 89/11/22ساعت 17:17 توسط mehrdad| |

دوتا چشمات

دوتا دستات

توی قلب خاطراته من

سهم هرکی شده باشه

من یکی چشام به راته

اینکه از یاد تو رفتم

اینکه خیلی وقته تنهام

اینکه تو اونو دنیا

اینکه من اینور دنیا

اینکه تویه آسمونت جرائت پریدنم نیست

اینکه تو چشمای نازت دیگه شوق دیدنم نیست

من که از غصه میسوزم

من که عاشقم هنوزم

اینکه میشنوم تو خوبی

اینکه من برات میمیرم...........

نوشته شده در 89/11/02ساعت 18:52 توسط mehrdad| |


به تو مهر می ورزم ولیکن
به قدر آسمان حالم خراب است
نمی دانی که رویاهای دورم
به پای دیگری نقش بر آب است
منم تنها ی تنهایم منم پر درد پر دردم
چه شبهایی که با گریه دقایق را به سر کردم
ولی حالا دگر دیر است
دگر حس رهایی نیست
دل شکسته ی من را
حتی ارزان بهایی نیست
تو هم خوبی تو هم ماهی
تو هم مرهم هر آهی
ولی آه دل من نه
من آوارم شکفتن نه
برو ای خواب کوتاهم
من از یادت نمی کاهم

نوشته شده در 89/10/27ساعت 12:45 توسط mehrdad| |

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!

نوشته شده در 89/10/17ساعت 13:33 توسط mehrdad| |

خواستم تا بار ديگر چيزي بنويسم


اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هايم را روي خود حک کرد


چرا که هر دو دانستندکه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند


قلم در دستانم شکست وکاغذ ها به هوا رفتند
افکارم به هم ريخت و چشمانم با بارش اشکهايش که پر از درد درون بود


ارمغان تازه اي به گو نه هايم بخشيد


اما در خيال خود هميشه اين رويا را مي پروراندم


که دوستت دارم


اما من ساده دل به عشق تو داده بودم و هميشه با ياد نگاهت زندگي مي کردم


ولي همين را بدان که عشق داستان است


و من در اين عشق بازيچه اي براي تو بيش نبودم


نفرين بر اين عشق و نفرين به بودن

نوشته شده در 89/09/21ساعت 18:29 توسط mehrdad| |

Design By : nightSelect.com